لینک ها سـریع
بخش های دیگر
لینک ها سـریع
بخش های دیگر




بچه ها واسه انتخاب وبلاگ برتر به ما راي بديد:
ميتونيد براي اينكار روي اين شكل كليك كنيد. . .
| عنوان | پاسخ | بازدید | توسط |
|
|
21 | 2357 | 1500 |
|
|
0 | 83 | sepideh-tahora |
|
|
0 | 74 | sepideh-tahora |
|
|
0 | 79 | sepideh-tahora |
|
|
0 | 73 | sepideh-tahora |
|
|
0 | 101 | sepideh-tahora |
|
|
0 | 71 | sepideh-tahora |
|
|
0 | 108 | sepideh-tahora |
|
|
0 | 73 | sepideh-tahora |
|
|
0 | 100 | sepideh-tahora |
-مرا معذور بدار .
مارال دست مهناز را گرفت و با خود برد . از دیدن مهناز با آن کت و دامن خوش دوخت زرشکی و زیبایی رویایی اش لذت میبردم . با چشمم به دنبال سیاوش گشتم و او را در طرف دیگر پذیرایی دیدم . با نظر میرسید سیاوش جذابترین مرد آن جمع باشد . موهای سرش را به طرز زیبایی آراسته بود و کت و شلوار مشکی رنگی پوشیده بود و بلوز نارنجی رنگی زیر کت به تن داشت . ساکت و صامت گوشه ای نشسته بود و به نظر می رسید به وسط اتاق نگاه میکند . ولی در حقیقت به فکر فرو رفته بود . با رفتن مهناز به وسط اتاق سیاوش متوجه او شد و نگاهش را به او دوخت . ته قلبم خوشحال بودم و به اونگاه میکردم .مراسم حنابندون با تمام مراسم زیبایش ادامه داشت . ساعتی بعد با اینکه هوای بیرون سرد بود ولی من داخل اتاق پذیرایی از شدت گرما عرق میریختم . مواهیی که با سشوار صاف کرده بودم و انتهای آن را به داخل فر داده بودم به گردنم چسبیده بود و مرا کلافه میکرد .کنار پنجره رفتم و آن را باز کردم و نفس عمیقی کشیدم . سرمای دلپسب بیرون را به جان خریدم .در یک لحظه سایه بلندی را نزدیکم حس کردم . سرم را بالا آوردم و از دیدن بهروز قلبم فرو ریخت . همان لبخند شیطانی روی لبش بود و با چشمانی که مانند نیروی مغناطیسی جاذبه داشت مرا نگاه می کرد . فکر کردم که او مرا جادو کرده است . به سختی از او چشم گرفتم و سرم را به طرف پنجره گرداندم . او با صدایی که به نظر گرم و عمیق می رسید . سلام کرد . با بی تفاوتی پاسخ سلامش را دادم و او ظرف میوه ای را که در دستش بود به طرف من دراز کرد و گفت:
-شما از خودتان پذیرایی نمیکنید؟
به سردی گفتم:
-متشکرم میل ندارم .
بشقاب را روی لبه پنجره گذاشت و خیلی راحت و خودمانی گفت:
-من بهروز صابری پسر عمه محسن هستم .
ناگهان و بی اراده گفتم:
-بله میدانم
او ابروهایش را بالا برد و با لحن شوخی گفت:
-خوب دیگر چه میدانید؟
فهمیدم بند را آب داده ام ، ولی راه برگشتی نبود . لبم را گاز گرفتم و در دل خود را نفرین کردم و سپس آرام گفتم:
-آقا محسن شما را معرفی کرده اند .
با همان لحن گفت:
-آه چه بد که من در مراسم معارفه حضور نداشتم. شما نمیخواهید اسمتان را به من بگویید؟
نگاهش کردم با جدیت گفتم:
-فکر میکنم شما هم اسم مرا میدانید پس نیازی به معرفی دوباره خودم نمیبینم .
بدون اینکه تغیرری در چهره اش ایجاد شود گفت:
-چه کسی این اطلاعات را به شما داده است، در ضمن شنیدن اسمتان با صدای قشنگتان لطف دیگری دارد .
خواستم رویش را کم کنم . بنابراین سکوت کردم و رویم را به طرف پنجره برگرداندم و به حیاط خیره شدم . با جسارت پنجره را بست و گفت:
-شما فکر نمیکنید اینطوری سرما میخوریئ؟ اگر خیلی احساس گرما میکنید با کمال میل حاضرم شما را تا حیاط همراهی کنم .
دیگر وقاحت را از حد گذرانده بود . با خشم به طرفش برگشتم . نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم مودبانه رویش ا کن کنم .پیش خودم گفتم: پسره احمق فکر کرده اینجا اروپاست . در حالی که سعی میکردم در رفتارم متین باشم گفتم:
-از اظهار لطفتتان ممنونم . اینجا به قدر کافی همراه وجود دارد ، فکر نمیکنم احتیاجی به همراهی شما داشته باشم .
ابروهایش را بالا برد و خنده ای در صورتش ظاهر شد و با شوخی گفت :
-آه بله متوجه ام . ولی باور کن همراهی من لطف دیگری درد .
با نفرت نگاهش کردم و گفتم:
-این را کاملاً مطمئن هستم .
و بعد به طرف صندلی ام حرکت کردم .از پشت سر صدای ملایمش را شنیدم که میگفت:-هر وقت مایل بودی من را خبر کن .
از حرص دندانهایم را به هم فشار دادم و زیر لب گفتم:-نکبت . حتی وقتی روی صندلی نشستم صدای خنده اش را میشنیدم ، فهمیدم تا به حال باعث سرگرمی اش شده بودم ، احساس کردم صورتم داغ شده ، مهناز سرش را جلو آورد و گفت:
-سپیده هیچ معلوم است چکار میکنی؟
-باور کن فقط رفتم کمی هوا بخورم .
-هوا بخوری یا ...
-هیچی ، یارو فکر کرده شهر هرته .منم رویش را کم کردم .
مهناز با خنده گفت:
-آره از خنده اش معلوم بود که رویش چقدر کم شده .
با اخم به مهناز تگاه کردم .
-خوب حالا برای من جذبه نگیر، وقتی جنابعالی کنار پنجره بودی محسن و سارا با نارحتی به هم نگاه می کردند .
با تعجب گفتم:
-از من ناراحت بودند؟
-نمیدانم موضوع چیه . ولی مثل این است که سارا از بهروز خوشش نمی آید .
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
-حق دارد .من هم از اوخوشم نمی اید خیلی وقیح است .
-راستی این را نگفتم ، همان موقع سیاوش جوری شما دو نفر را نگاه می کردم که من به جای تو ترسیدم .
-بیچاره من .چه تقصیری دارم؟
آرام به سمتی که سیاوش نشسته بود نگاه کردم . با خشم به بهروز نگاه می کرد .در نگاهش آتش خشمی بود که تا حالا هرگز ندیده بودم . لبم را به دندان گزیدم و رو به مهناز گفتم:
-خیلی بد شد نکند الان دعوا بشود؟
مهناز با آرامش خندید و گفت:
-آن هم سیاوش؟ پسری با شخصیت ، عاقل ، نترس، اگر هم بخواهد دک و دنده یارو را خورد کند بیرون با او قرار دوئل میگذارد .
و بعد هم با خنده گفت:
-به نظر تو کدامشان قوی تر هستند؟
با اینکه به مهناز گفتم: ولم کن تو هم چه حوصله ای داری ها . ولی خودم هم به این فکر افتادم ، هر دو از نظر قد یکسان بودند ولی بهروز از نظر جثه تنومندتر بود . در حالی که سیاوش اندام ورزیده و در عین حال ظریفی داشت . در این فکر بودم که دایی سیعد ر به مهناز گفت:
-جایت رو با من عوض کن .
برگشت و او را در صندلی پشت سرم دیدم . وقتی آن دو جایشان را با هم عوض کردند دایی گفت:
-خوب تعریف کن .
-چه چیز را تعریف کنم؟
با حالتی شوخ گفت:
-چی بهت میگفت؟
متوجه منظورش شدم و با خنده گفتم:
-چیز مهمی نیود که فابل عرض کردن باشد .
دایی با همان شوخ طبعیش گفت:
-نترس نمیرم چاقو چاقویش کنم .
از طرز صحبت او از خنده ریسه ذفتم . دایی گفت:
-هیس . دختر که این قدر نمیخندد . اگر میخواهی نروم و فکش را به چرم حرف زدن با تو پاینن نیاورم زود بگو آن طرفی که من دلش را شکستم کیست؟
با خنده به صندلی روبه رو اشاره کردم .دایی یکی یکی نام برد .
-آزاده؟
با ابرو اشاره کردم نه.
-افسانه؟
-نه
-مهری؟
-نه
دایی با تنگ کردن چشمانش گفت:
-لابد عمه خانم سارا .
به عمه بزرگ سارا که روی صندلی نشسته بود و در حال جا به جا کردم عینکش بود نگاه کردم و با صدای بلند خندیدم .از صدای خنده من چند نفر برگشتند . دستم را جلوی دهانم برم و کف دستم را گاز گرفتم .
مهناز از پشت سر سرش را جلو آورد و گفت:
-سپیده چته؟ مامانت اشاره میکنه ت را متوجه حرکاتت کنم .
به مهناز گفتم:
-خوب فهمیدم . ولی جرات نگاه کردن به مادر را نداشتم .و میدانستم که به ندرت روی صورتش ظاهر میشود مواجه میشوم . رو به دایی کردم و گفتم:
-تقصیر توست .
دایی نیز با بدجنسی ابروهایش را بالا برد .
به مهناز گفتم:
-بیا سرجایت بنشین اگر یک دقیقه دیگر اینجا بشینه پاک ابرویم را میبرد .
•
•
•
•
•
•
•
•
•
•
•
•
•
•
•
•
•
•
•
• صفحه رسمیرمان کده ای ها درFace.Book برای حمایت از ما در فیس.بوک به جمع ما بپیوندید برای ورود به صفحه فیس.بوک ما روی عکس بالا کلیک کنید برای حمایت از ما لطفا بعد از Like این صفحه را برای دوستان خود نیز به اشتراک بگذارید
از علي خبري نبود ،فهميدم هنوز خوابيده است .از شب پيش تا به حال جز همان سلامي كه در بدو ورود به او كرده بودم ،كلامي رد و بدل نكرده بوديم .ولي در عوض چند بار نگاه هايمان در هم گره خورده بود و همين قلب آشفته ي مرا راضي ميكرد .خيلي دوست داشتم زودتر بلند شود تا قيافه ي خواب الود او را ببينم .ولي تا موقعي كه محسن براي بردن ما امد او خواب بود .
خاله سيمين راست مي گفت ،وقتي كه از در خانه بيرون رفتيم ،ساعت نه و سي دقيقه بود .مادر لباسهاي مرا اورده بود و قرار بود براي سر عقد ،بلوز قرمز رنگ و دامن مشكي رنگي بپوشم و لباس محبوبم را هم در شب جشن عروسي كه منزل اقاي رحماني برگزار مي شد به تن كنم. مارال همراه محسن امده بود. و ما با ساك لباسهاي من و مهناز و خرده ريز هاي سارا به ارايشگاه رفتيم. اينبار بر خلاف هميشه كه موهايم را با سشوار صاف مي كردم و در اطرافم پخش ميكردم ، خانم ارايشگر ان را جمع و به صورت حلقه هاي زيبايي روي سرم درست كرد . از ارايش موهايم خيلي خوشم امد چون هم تنوعي شده بود و هم اينكه از دست مزاحمت هاي موهايم خلاص شده بودم .پس از اتمام كار نيز خانم ارايشگر خط چشمي بر بالاي پلك هايم كشيد و رژ صورتي رنگي بر روي گونه ها و لبم زد ، وبه اصطلاح خودش دخترانه ارايشم كرد .از بكار بردن اين اصطلاح آرايشگر خنده ام گرفت .دختر و ارايش ، در اين دو تناقصي بود ، كه ديگر كسي به ان توجه نميكرد . وقتي كار تمام شد ، رو كردم به سارا كه زير دستگاه سشوار بود و پرسيدم :"خوبه ؟"
سارا سرش را تكاني داد و گفت :"عاليه." و دستش را روي قلبش گذاشت و به شوخي گفت :"اخ قلبم ، چقدر خوشگل شدي !"
با اداي خاصي گفتم :" اختيار داريد قربان ، بنده هميشه خوشگل يودم ." و با هم خنديديم .
مارال و مهناز هنوز اماده نبودند با بي حوصلگي ساختگي گفتم :"اه ، شما چقدر دنگ و فنگ داريد ،چقدر بايد صبر كنم ،مرا ببينيد كه چقدر ساده ام ." مهناز برگشت تا پاسخي بدهد ولي وقتي ديد موذيانه چشمك ميزنم به لبخندي اكتفا كرد .
حدود چهار ساعت در ارايشگاه معطل بوديم تا كار سارا تمام شود . وقتي او از اتاق مخصوص ارايش عرس بيرون امد ، هر سه از تعجب فرياد خفه اي كشيديم .سارا در لباس عروسي درست مثل فرشته اي زيبا شده بود . به حالت نمايشي دستم را روي قلبم گذاشتم و گفتم :"واي من كه طاقت ندارم ، و نزديك است در همين لحظه جان بسپارم .بيچاره محسن كه پيش از امدن قرص قلب بخورد ."
از شوخي من سارا با احتياط تمام خنديد .خانم ارايشگر توضيح داد كه نبايد زياد بخندد و يا حرف يزند و يا حتي نگذارد كسي او را ببوسد .
بي اختيار گفتم :"واي عروس شدن چقدر سخت است. اگر حرف زدن را از من بگيرند ،فوري خفه مي شوم ."
سارا لبخندي زد و با اشاره اي به من به خانم ارايشگر گفت :"با وجود سپيده قول نميدهم زياد نخندم."
مارال گفت :"سارا جان ،كاش پيش از ارايش كمي غذا ميخوردي ."
از ياد اوري غذا در معده ام احساس ضعف كردم و به مارال گفتم :" لا اقل مي گذاشتي وقتي رفتيم خانه ، حرف غذا را مي زدي . الان از گرسنگي ضعف ميكنم."
مهناز با خنده گفت :"چند لحظه ي ديگر صبر كن خانم شكمو ..."
وقتي محسن براي بردن سارا وارد ارايشگاه شد ، احساس كردم از ديدن سارا جاخورده است . با نگاه مهبوتي كه عشق در ان موج ميزد به نگاه ميكرد و مثل مسخ شده ها به طرف او رفت ، دست گل زيبايي را كه در دستش بود به طرف سارا گرفت و بعد خم شد و صورت اورا بوسيد.با اعتراض گفتم:" قرار نيست كسي عروس را ببوسد ."
از حرف من محسن با خنده بر گشت و به من نگاه كرد . بعد به مناز و مارال نگاه كرد و در حالي كه ابروهايش را بالا مي برد با لبخند گفت :"بيچاره جوانها ."
خانم ارايشگر گفت :" شيطون ، اقاي دادماد استثناست ."
ابروهايم را بالا بردم و سرم را تكان دادم و گفتم :"بله ، متوجه شدم ."
براي بردن سارا فقط محسن با ماشين خودش كه ان را تزيين كرده بود و ماشين فيلم بردار كه دو جوان كه يكي راننده و ديگري فيلم بردار بود آمده بودند . محسن راضي نشد ما با ماشين فيلم بردار به خانه برگرديم بنابراين موقع رفتن محسن و سارا جلوي اوتمبيل و ما سه مزاحم هم عقب صندلي نشستيم . قرار شد وقتي از نزديك فيلم برداري ميكنند ما سه نفر سرمان را پايين ببريم كه مثلا ماشين خالي است . و اين كار براي ما تفريحي شده بود . در بين راه محسن با چند بوق پي در پي ايستاد . وقتي سرمان را بالا كرديم ،متوجه شديم علي به همراه سياوش براي بردن همراهان عروس و رفع مزاحمت ما امده اند . از ماشين پياده شديم . اول من سوار ماشين علي شدم و يعد مارال و در اخر سر مهناز سوار شد. با اينكه مارال را دوست داشتم ولي دلم ميخواست مهناز پيشم نشسته بود تا با فشار دادن دستش احساسم را بروز مي دادم .از اينه علي را مي ديدم ، او نيز از اينه به من نگاه كرد و يك ابرويش را بالابرد . در نگاهش چيزي بود كه مرا وسوسه ميكرد كه دستانم را از پشت دور گردنش حلقه كنم .
چشمانم را بستم ، از خدا خواستم كنترل غقلم را از دست ندهم . سياوش خوش قيافه تر از هميشه سرش را برگردادند و با نگاه خيره اي كه به من كرد با عث شد با سرعت چشمانم را از اينه دزدم و به پايين نگاه كنم. خوشبختانه سياوش متوجه نشد و فقط با لبخند نگاهم كرد . ولي من سرخ شدم و طبق معمول هميشه ان عادت لعنتي به سراغم امد و نا خود اگاخ لبم را به دندان گرفتم . سرم را به طرف پنجره برگردادندم و به بيرون نگها كردم . اعصابم به شدت تحريك شده بود به ان دو فكر ميكردم. يكي پسر خاله ام بود كه بسيار دوستش داشتم ، وديگري پسر دايي ام بود كه عاشقانه دوستم داشت. دلم ميخواست در را باز كنم و در يك لحظه از /ان بيرون بپرم . ديگر جرات نگاه كردن به اينه را نداشتم . از شدت گرما حالت بستني اي را داشتم كه در حال اب شدن بود و ميدانستم منشا ء اين گرما از قلبم مي باشد كه مانند كوه اتشفشاني اماده ي فوران بود. از مهناز و احساسش بي خبر بودم . ولي ميدانستم از اينكه اينقدر نزديك به سياوش است خوشحال مي باشد . صدايي از هيچ كس در نمي امد ، فقط صداي موسيقي ملايمي كه از دستگاه ضبط پخش مي شد هر كس را به حال خودش برده بود . خيلي زود به منزل خاله جان رسيديم . گوسفندي براي قرباني شدن و منقلي براي دود كردن اسپند جلوي در اماده بود . هنوز ماشين عروس نرسيده بود ولي همين كه از ماشين پياده شديم ، ماشين سفيد رنگ محسن كه با گل هاي زرد و قرمز به طرز زيبايي تزيين شده بود ، از سر كوچه نمايان شد .خاله سيمين يك مشت اسپند داخل منقل ريخت و چيز هايي هم زير لب زمزمه مي كرد . قصاب با چاقوي تيز شده مانند جلادي بالاي سر گوسفند استاده بود و اماده ي بريدم سر ان زبان بسته بود .براي اينكه منظره ي سر بريدن گوسفند را نبينم ، در حاليكه ساك به نسبت بزرگي را كه وسائلل شخصي سارا و لباسهاي خودم و مهناز در /ان بود حمل ميكردم به داخل حياط مزل رفتم. هنوز به پله اي بالكن نرسيده بودم كه ميلاد ، برادر مهناز را يدم . او كت و شلوار سرمه اي رنگ به همراه بلوز ابي و كراوات قرمزي بر تن داشت . موهايش هنوز كوتاه بود ومعلوم بود كه مي خواسته ان را بلند كند ولي عروسي غير منتظره مجال رشد كافي به موهاي او نداده بود. با خوشحالي با صداي لند سلام ركدم . ميلاد متوجه من شد و او نيز با خنده پاسخ سلامم را داد و بعد نگاه متعجبي به من كرد و گفت :"اه ، اين همان دختر كوچولوي زر زرو نيست كه حالا اينقدر بزرگ شده ؟"
عادت ميلاد همين بود ، هميشه در صدد اذيت كردن و سربهسر گذاشتن من بود . خود را نباختم و با همان لحن خودش گفتم :" اه ، اين همان پسر سر تق و تخسي نيست كه هميشه مو هايش را كچل ميكرد .ا حالا هم كه همينطور است ."
ميلاد با خنده و با حالت تهديد به طرفم دويد . من نيز همانجا ساك را گذاشتم و به طرف كوچه دويدم . در همين موقع سياوش داخل مي شد و من به شدت با او برخورد كردم و اونيز براي اينكه من زمين نخورم مرا نگه داشت و با تعجب از دويدن من به ميلاد نگاه كرد .
صداي ميلاد را شنيدم كه با خنده مي گفت :" خوب شد ، دلم خننك شد ."
از اينكه به سياوش برخورد كرده بودم از دست ميلاد عصباني بودم به همين دليل با خشم به طرفش برگشتم و گفتم :" كاش مي شد نمي گذاشتند مرخصي بيايي ، اصلا اي كاش يك گلوله توي كله ي پوكت ميخورد ."
انقدر عصباني بودم كه حتي فراموش كردم از سياوش هم معذرت خواهي كنم . به طرف ساختمان منزل راه افتادم. .ميلاد همپاي من راه مي رفت و مي گفت :"زبان سرخ سر سبز مي دهد بر باد."
با اخم رويم را برگرداندم و دسته ي ساك را گرفتم . سياوش به كمك امد و ساك را برايم به داخل اورد .ساك را به اتاق سارا بردم و از پنجره ي اتاق او به حياط نگاه كردم تا ورود عروس و داماد را ببينم. اول مهناز را ديدم كه با ورود به حياط و ديدن ميلاد ، با شتاب به طرف او دويد و او را در اغوش گرفت و شروع كرد به بوسيدن او .از دست ميلاد عصباني بودم ولي نميتوانستم از او نفرت داشته باشم. ميلاد حكم برادري را داشت كه هرگز نداشتم. چون ما از كودكي با هم بزرگ شده ب.ديم .مثل ساير خواهرها و برادرها با هم سر جنگ داشتيم. فقط از اين ناراحت بودم كه او باعث شده بود من به ان ص.رت به سياوش تنه بزنم .هنوز هم بوي ادوكلن سياوش را روي صورتم احساس مي كردم . با ورود عروس و داماد صداي هلهله و شادي برپاشد . آن دو بعد از كلي تفنن عاقبت به اتاق عقد رفتند.
وقتي خطبه ي عقد خوانده ميشد ، من و مهناز و رويا و آزاده گوشه هاي پارچه ي سغيد روي سر عروس و داماد را گرفته بوديم و مارال نيز روي سر ان دو قند مي ساييد.لحظه اي كه خطبه ي عقد براي بار سوم خوانده ميشد به علي كه حالا جلوي در ورودي اتاق ايشتاده بود نگاه كردم ، او با چشماني كه رگه هاي خون در ان ديده مي شد به سارا نگاه ميكرد ، ميتوانستم احساسش را بفهمم. مي دانستم از اينكه پس از سالهاي شيرين با هم بودن حالا او در آستانه ي ازدواج بود ، دلش گرفته بود.من هم درست همين احساس را داشتم ، اشك در چشمانم پر شده بود و باري اينكه صحنه ي ديشب تكرار نشود ، لبهايم را به هم فشار مي دادم. پس از خواندن خطبه ي عقد براي سومين مرتبه سارا با صداي خفه اي بله را گفت و دريست در همين لحظه نگاه من و علي به هم گره خورد. در همان لحظه آرزو كردم من و او نيز روزي سر سفره ي عقد بنشينيم و براي اينكه او آرزويم را از نگاهم نخواند چشمانم را به زير انداختم.
مراسم عقد تا نزديكي هاي غروب طول كشيد. براي برگزاري جشن عروسي همگي به منزل آقاي رحماني رفتيم .پيش از آن من و مهناز مكان خلوتي كه انباري منزل خاله بود گير آورديم تا لباسهايمان را عوض كنيم، وقتي لباس شبم را پ.شيدم ، مهناز با فريادي گفت :"واي چقدر ملوس شدي ، كاش پسر بودم ."
مي دانستم اگر مهناز پسر بود خيلي شبيه علي مي شد و از تصور اينكه آن وقت كدامشان را بايد انتخاب ميكردم ،لبخندي زدم و با تمسخر گفتم:"چقدر خوب ميشد ."
مهناز هم با پوشيدن لباسش مرا حيران مرد ، لباسش گيپور مشكي بلندي بود كه چاك زيبايي در پشت آن خورده بود و يقه ي بلندي داشت كه با موهاي مشكي و بلند او هماهنگ بود. با جيغ خفه اي خوشحالي ام را نشان دادم و بوسه محكمي از روي صورتش برداشتم. به سرعت مانتوهايمان را پوشيديم تا جا نمانيم. با وجود كفش هاي پاشنه بلندي كه به پا داشتيم نميتوانستيم بدويم تا زودتر خود را به خيابن برسانيم .مادر وقتي من و مهناز را ديد ، گفت :"بچه ها برويد سوار ماشين پدر شويد ."
مادر وري صندلي جلو پهلوي پدر نشسته بود و من و مهناز هم عقب نشسته بوديم . خاله پروين با پاترول دايي و ميلاد هم جلوي ماشين علي نشسته بود.كمي بعد به خانه ي آقاي رحماني رسيده بوديم. خود آقاي رحماني به همرا عده اي براي استقبال از هانواده ي عروس جلوي در ايستاده بودند و گوسفند بزرگي نيز آما دهي ذبح بود. جلوي در ريسه هاي چراغ آويزان شده بود و دو لنگه ي در نيز باز بود. داخل حياط به صورا طاق نصرت چراغاني شده بود و حتي روي درختان نيز به طرز زيبايي چراغ هاي چشمك زن نصب شده بود. وقتي خبر ورود كاروان عروس رسيد ، مهمانان سر و صدايشان به هلهله بلند شد و اركستر نيز شروع به نواختن آهنگ عروسي كرد .مارال مانتوهاي مارا گرفت وبه داخل اتاقش بد و ما نيز با هيجان وارد پذيرايي بزرگ اقاي رحماني شديم .رو به روي در پذيرايي ميز بزرگي بود كه روي آن مبوه هاي زيادي براي پذيرايي چيده شده بود. با يانهك جمعيت زيادي داخل پذيرايي بودند ، هنوز هم جاي كافي براي نشستن وجود داشت .به طرف جاي دنجي كه زياد هم جلوي چشم نباشد رفتيم ، در حين راه رفتن صداي موسيقي لرزه براندامم انداخته بود .وقتي جابه جا شديم ، به مهمانان نگاه كردم . رويا و افسانه و آزاده و حتي دختر عموي خجالتي سارا ، آرزو را ديدم كه وسط سالن اين طرف و آن طرف مي رفتند .از ديدن لباس رويا خيلي تعجب كردم .كت و دامن مشكي از جنس چرم پوشيده بود كه دامن آن به زحمت به زانويش مي رسيد و چكمه اي هم از جنس چرم به پا داشت كه تا روي زانويش مي رسيد .موهاي مشكي اش را هم باز با بي سليقگي و مطابق مد روز درست ركده بود . فقط يك ماسك و كلاه كم داشت تا هيبت زرو را پيدا كند. وقتي نطره را در باره ي او به مهناز گغتم خنديد و گفت :"سپيده ، دوباره شروع كردي ؟1"
مهناز بر خلاف دختر عموهاي سارا كه حتي نيم نگاهي به طرف من نمي كردند ، مرتب از لباس و چهره ام تعريف ميكرد ، به طوري كه گاهي فكر ميكردم زيادي اغراق مي كند. بلند شدم و به طرف ديگر اتاق رفتم و با دو بشقاب ميوه به طرف مهناز برگشتم.با شنيدن صداي سلامي برگشتم .بهروز را ديدم كه بدون دعوت صندلي كناري مرا اشغال كرده و با نگاه مرموز يگفت :"نميدانستم از هاليوود هم مهمان دعوت كرده اند ؟"
خيلي سعي كردم نخندم اما با صدايي كه خنده در آن مشخص بود گفتم :"شما خيلي متملقيد."
با حاضر جوابي كه از او سراغ داشتم ميدانستم كه جوابم را آماده در استين دارد . و در ايبن مورد حدسم درست بود .با لحن وسوسه اميزي گفت :"وقتي انسان شاهكار طبيعت را جلوي چشم دارد نا خود آگاه نطق تحسينش باز ميشود."
صدايش به حدي گيرا بود كه احساس خلسه ميكردم.با اينكه ميدانستم با صحبت كردن با او خشم بعضي از اطرافيانم را برمي انگيزم ولي جاذبه اي در صدا و نگاهش بود كه مرا وادار ميكرد بدون اعتراض وجود او را تحمل كنم و حتي پاسخ پرسشهايش را هم بدهم .لبته از اينكه با اين جسارت با من صحبت ميكرد هم حرصم گرفته بود و هم خنده ام گرفته بود. متوجه نشدم چه مدت با صحبت ميكردم كه مهناز اهسته به باويم زد وبعد سرش را جلو آورد و گفت :"سپيده دايي سعيد كارت دارد."
به اطراف نگاه كردم ولي او را نديدم .به مهناز رو كردم و گفتم :"پس دايي كجاست ؟"
مهناز به در اتاق پذيرايي اشاره كرد و گفت :"رفت بيرون."
با عذرخواهي بلند شدم و بيرون رفتم .در حال با داي سعيد مواجه شدم كه بائرم نشد او همان دايي سعيد خوش رو و خوش برخورد ميباشد و برخلاف هميشه با اخم به من گفت :"دنبالم بيا." و به طرف اتاقي كه در انتهاي هال و در گوشه ي دنجي بود حركت كرد .
من نيز بدون اينكه بدانم چه شده به دنبال او رفتم .دايي وارد اتاق شد و وقتي من وارد شدم ار دكور ان فهميدم اتاق متعلق به محسن ميباشد .تعجبم بيشتر شد كه ديدم خود محسن هم انجاست.
با حيرت سلام كردم و بعد روبه ايي سعيد كردم و گفت :"اتفاقي افتاده ؟"
دايي در حالي كه با ناراحتي دستش را يمان موهايش فرو برده بود گفت :
"سپيده از تو تعجب ميكنم."
هاج و واج نگاهش كردم و وقتي ديد من متوجه منظورش نشدم ، نفسي كشيد و گفت :" منظورم از صحبت كردن تو با..." و به محسن نگاه كرد .از اينكه دايي سعيد به اين صورت جلوي محسن مرا توبيخ ميكرد، ناراحت شدم. محسن با لحن ارامي گفت :گمقصر من هستم كه به شما نگفتم. بهروز پسر عمه ي من است و مدتي است كه از فرانسه برگشته ، البته نبايد اين را بگويم ولي وجدان حكم ميكند كه شما را مطلع كنم .بهروز ادم خطرناكي است ، البته خطرناك نه به اين صورت كه قاتل يا راهزن باشد ، ولي چطور بگويم ، بي بند و بارو ..." وبراي پيدا كردن كلمه ي مناسب لب هايش را به هم فشار داد .
سرم را پايين انداختم و گفتم :"ولي من صحبت خاصي با ايشان نكردم فقط جواب سوالاتشان را دادم ."
محسن دستي به صورتش كشيد و با نگاه نگراني به من گفت :"مواظب صحبت هايش باشيد چون شگرد او همين است ، چرب زباني و سوال...".
چشمانم را بستم و گفتم :" چشم آقا محسن ، ديگر با ايشان حرف نميزنم ." ميخواستم خارج شوم كه دايي گفت:"صبر كن كارت دارم."
وقتي محسن رفت ، دايي سعيد نگاهي به سراپاي من انداخت و گفت :
"سپيده لباست ، مناسب اين مجلس نيست."
با تعجب گفتم :"لباس من؟!"
با حالت آمرانه اي گفت : "بهتر است لباست را عوض كني ."
با خشمي كه كم كم وجودم را ميگرفت گفتم :دايي جان با اينكه احترام زيادي برايتان قائلم ولي نميتوانم به اين درخواستتان پاسخ مثبت دهم."
دايي با حالت متفكري گفت :"چطور شيرين در مورد پوشيدن اين لباس به تو چيزي نگفته ؟"
به تندي گفتم :"خواهش ميكنم پاي مادر را به ميان نكش ، من خودم اين لباس را انتخاب كردم ، مادر هم اعتراضي نداشت .تازه مگر لباسم چه عيبي دارد ؟":
دايي با عصبانيت گفت :"هيچ، فقط عيبش اين است كه اندامت را كاملا نشان ميدهد."
از لحن صريح دايي خجالت كشيدم و گفتم :"پس لابد كت روي ان را نميبينيد."
"سپيده خودت را گول نزن."
با استيصال گفتم :"ولي اخر من لباس ديگري نياورده ام ."
دايي با اخم گفت :"برو حاضر شو ، با هم برويم منزل ."
با ناراحتي بيرون رفتم ، مستقيم پيش مادر رفتم و جريان را به او گفتم ، مادر با تعجب نگاهي به سر تا پاي من انداخت و گفت :"من سعيد را خوب ميشناسم ، به طور حتم دليلي براي اين حرفش دارد."
با التماس گفتم :"مامان كاري كنيد دايي از خر شيطان پايين بيايد."
مادر در حالي كه به طرف اتاق محسن ميرفت دستش را روي شانه ام گذاشت . برايم يك يال طول كشيد تا مادر از اتاق محسن بيرون بيايد .وقتي آمد با لبخندي كه سعي ميكرد و يا ترجيح ميداد كه ان را بر لب نياورد گفت :" دايي جان وقتي تو ومهناز وارد شديد ، شنيده چند جوان درباره ي شما صحبت ميكنند ، به همين خاطر روي لباس تو حساس شده ،"
آهي كشيدم . گفتم :"بيچاره من چه اقبالي دارم. اين همه ادم ، دايي چسبيده به من ."
مادر گفت:خوب حالا اگر قول بدهي مرتب اين طرف و ان طرف نروي و يك جا بنشيني، دايي با لباست كاري ندارد. "
با خوشحالي صورت مادر را بوسيدم و همانجا كنار او نشستم ، حتي تا موقعي كه شام صرف شد و بعد از ان هم من و مهناز از كنار مادر دور نشديم. آخر شب وقتي آقاي رفيعي سارا و محسن را دست به دست هم داد و برايشان آرزوي خوشبختي كرد ، همراه با سارا من هم آهسته گريه كردم. پيش بيني اين لحظه را نميكردم و گرنه دستمالي با خود مي اوردم. همانطور كه سرم پايين بود از وجود دستمالي كه شخصي به طرفم گرفته بود خوشحال شدم . بدون اينكه سرن را بلند كنم دستمال را گرفتم و آرام چشمانم را پاك كردم. تازه ان قت سرن را بالا آوردم تا از آن شخص تشكر كنم .سياوش را ديدم كه با لبخندي كه سعي ميكرد آن را مخفي كند ، نگاهم ميكرد. گريه را فرتموش كردم و از يانكه او به گريه كردنم ميخنديد با اخم گفتم :"جاي ديگري نيست كه نگاه كني و اينطور زل زدي به من." چرخيدم و پشتم را به او كردم و براي شستن صورتم به دستشويي رفتم ، وقتي خودم را در اينه نگاه كردم ، از خجالت چشمانم را بستم .دليل خنده ي سياوش دو خط سياهي بود كه از بالاي چشمانم تا پايين ادامه داشت .به دستمال نگاه كردم .همراه با اشكها ، لكه هاي سياهي روي آن افتاده بود ، به سرعت صورتم را با آب و صابون شستم .و چشمانم را تميز كردم. از آثار سياهي خط قشنگي دور چشمم افتاده بود كه حيفم آمد ان را پاك كنم ، فقط پيش خودم گفتم ديگر نبايد گريه كنم تا ابرو ريزي شود.
اغلب مهمانان رفته بودند و جز خانواده ي ما و چند مهمان از طرف آقاي رفيعي كسي در اتاق پذيرايي نبود .خاله سيمين و اقاي رفيعي هم اماده ي حركت بودند .از علي خبري نبود.
مادر گفت :"سپيده اماده شو بايد حركت كنيم ."
مهناز را ديدم كه گريه كرده بود > ولي چهره اش مثل من خنده دار نشده بود، او مانتو پوشيده و اماده بود. من نيز مانتويم را از داخل اتاق مارال برداشتم . وقتي براي خداحافظي به طرف سارا رفتم ، خيلي سعي كردم گريه نكنم ، البته بيشتر به خاطر اين بود كه صحنه تكرار نشود . او را بوسيدم با محسن دست دادم و برايشان ارزوي خوشبختي كردم .البته ديگر نايستادم تا اسكم در يبايد و به سرعت به طرف بيرون رفتم. با وجود كفش هاي پاشنه بلندم به تندي حركت ميكردم كه روي راه پله هاي بالكن پايم روي پوست ميوه اي ليز حورد و نزديك بود با سد توي حياط سقوط كنم كه شخصي از پشت بازويم را نگه داشت و به طرف خودش كشيد. با نگاه سپاسگذارانه اي به عقب برگشتم تا مجات دهنده ام را ببينم ، از ديدن بهروز به قدري جاخوردم كه يك قدم عقب برداشتم ، كه اگر مرا نگه نداشته بود سقوطم حتمي بود .در آن هواي سرد بلوز استين كوتا هي پوشيده بود و اندام ورزيده اش را به نمايش گذاشته بود . آهسته گفتم :"خواهش ميكنم مرا رها كنيد ." و با ترس به طرف در ورودي منزل نگاه كردم.
از اعتراف صريحش چندشم شد .ترجيح دادم با سر توي حياط مي افتادم ولي دست او به من نميخورد .از نگاه نفرت بارم خنديد. و من با حركتي سريع بازويم را از دستش رها كردم.
او با خنده گفت :"با تمام اينها چيزي را كه ميخواهم به دست مب ِاورم و حالاهم..."
ديگر صبر نكردم ات اراجيفش را تمام كند . با احتياط از پله ها پايين رفتم ، ولي ميدامستم چشمان وقيح او مرا بدرقه ميكند. جلوي در كوچه پدر را ديدم كه لا آقاي رفيعي صحبت ميكرد ، با ديدن من سوئيچ را به طرفم گرفت و گفت :"برو داخا ماشين سرما نخوري ."
شوئيچ را گرفتم و با آقاي رفيعي خداحافظي كردم و به طرف ماشين حركت كردم ، علي در كوچه هم نبود تعجب كردم و به ماشين هاي پارك شده توجه كردم و ماشين علي را در ميان آنها نديدم . در طول برگزاري مجلس چند بار او را ديده بودم .حتي پيش از شام او را مشغول پذيرايي از خانم مسن كه يك دختر جوان همراهش بود ديدم . آن خانم را نشاختم و وقتي پرسيدم كيست پاسخ درستي نشنيدم و من نيز در موردشان زياد كنجكاوي نكردم .شيشه ي ماشين را كمي پايين كشيدم .صداي پدر را شنيدم كه ميگفت :" من ، پروين و سيمين و مهناز را مي رسانم ، شما هم با حميد به منزل بياييد اينكه مشكلي نيست." و اقاي رفيعي سرش را تكان داد.
در اين موقع مهناز و پشت سر او مادر و خاله پروين را ديدم.چون ميدانستم او با ما خواهد امد دستم را تكان دادم و اشاره كردم كه بيايد . وقتي مهناز داخل ماشين شد پيش از اينكه مادر و خاله هايم سوار شوند پريدم :"مهناز نميداني علي كجا رفته ؟"
مهناز با حالتي متفكر گفت :"مثل اينكه خاله گفت رفته خانم منشي و مادرش را برساند."
با تعجب گفتم :"خانم منشي؟!"
مهناز گفت:" بله و هنوز هم برنگشته ."
فكرم به مهماني برگشت .پيش خانم مسن و دختر جواني كه پهلوي او نشسته بود و علي كه سعي ميكرد از ان ها پذيرايي كند .سعي كردم قيافه ي دختر جوان را بار ديگر به خاطر بياورم .تصوير كمرنگي از او به ذهنم امد ولي نه آنقدر كه بتوانم در ذهنم آن را تجزيه و تحليل كنم. با لحني كه سعي ميكردم بي تفاوت باشم پرسيدم:"يعني اين خلنم ها اينقدر واجب بودند كه علي ، خاله و آقاي رفيعي را اينجا رها كرده است."
مهناز كه به جايي ثابت خيره شده بود گفت :"نميدانم."
احساس كردم تمام شادي حاصل از جشن زايل شده است و از يانكه در چهره ي ان دختر جوان دقت نكرده بودم از خودم حرصم گرفته بود. به دليل كمبود ماشين دايي حميد ، مادر بزرگ و سودابه و خاله سيمين و آقاي رفيعي را به نزل رسانده و خاله پروين و مهناز و منو مادر نيز با پدر به منزل يرگشنيم .دايي سعيد و سياوش و ميلاد مه با تاكسي به منزل بر گشتند .از بي فكري علي خيلي ناراحت بودم و خيلي دلم ميخواست دليل كارش را بدانم.
وقتي به خانه رسيدم از خستگي روي پا بند نبودم ، به اتاقم رفتم و لباسم را در آوردم و آنرا روي صندلي انداختم و لباس منزل پوشيدم و بدون اينكه چراغ را خاموش كنم روي تخت افتادم و ديگر هيچ چيز نفهميدم.
دو هفته از آخرين روزي كه علي را ديده بودم گذشته بود. در اين دو هفته درگير امتحانات ثلث اول بودم و جز درس و كتاب به فكر چيز ديگري نبودم و كم و بيش از همه جا بي خبر بودم .بعد از ظهر روز سه شنبه وقتي به خانه آمدم موقع صرف ناهار مادر گفت براي جمعه ي همين هفته سارا و محسن را پاگشا ركده و در ضمن تمام اقوام را براي صرف ناهار به منزلمان دعوت كرده ست .خيلي خوشحال شدم وخيالم راحت بود كه تا آخر هفته امتحاناتم تمام ميشود.
چهارشنبه اخرين امتحانم را دادم .ان روز از صبح هوا باراني بود .وقتي زنگ تعطيلي دبيرستان خورد، با خوشحالي از اينكه از دست دلشوره هاي امتحان خلاص شده بودم نفس راحتي كشيدم و گرم گفتگو با ميترا شدم و با هم تا كنار در دبيرستان حرف زديم، هنوز از در دبيرستان بيرون نرفته بوديم كه ماشين امير را ديدم كه درست جلوي در پارك شده بود و خودش هم بيرون ايستاده بود و به در ماشين تكيه داده بود. براي اينكه بي تفاوت رد شوم دير شده بود ، به خصوص كه ميترا هم با من يود. ديگر نميتوانستم امير را نديده ب***م و خودم را به آن راه بزنم. اونيز متوجه ما شده بود. آهسته سلام كردم. و او به آرامي پاسخ داد مي خواستم خداحافظي كنم كه او پيشدستي كرد و گفت :" سپيده خانم ، امروز افتخار دارم كه شما را برسانم ؟"
دنبال بهانه اي گشتم ولي متاسفانه چيزي به فكرم نرسيد.به زحمت گفتم :"ممنون ولي اخر..."
نگذاشت صحبتم تمام شود، سرش را خم كرد و گفت :" آخر چي؟ لابد اجازه ي سوار شدن نداريد ."
لبخندي زدم و گفتم :گنه موضع اين نيست ، بايد جايي بروم."
امير فگت :"توي اين باران ؟!"
در رودربايستي عجيبي گير كرده بودم، دنبال راه فراري ميگشتم، زير باران شديدي كه لز آسمان مي باريد ، داشتم خيس ميشدم و از اينكه آنان را معطل خود كرده بودم احساس ناراحتي كردم. با ترديد به ميترا نگاه كردم ، او سرش را به علامت تاييد تكان داد و در عقب را برايم باز كرد. با ناچاري تشكر كردم و سوار شدم. درحالي كه از دست ميترا حرص مي خوردم ، آرزو كردم اي كاش مثل روزهاي پيش از همان كلاس با او خداحافظي ميكردم ولي ديگر مكار از كار گذشته بود .فضاي ماشين از ادكلون مردانه اي پرشد بود. در حاليكه روي صندلي جابه جا مي شدم ، چشمم به بعضي از بچه هاي كلاس افتاد ، كه با شيطنت به ما نگاه ميكردند . با خود گفتم بيچاره شدم ، از فردا متلك هايست كه بارم ميگنند .صداي نسرين دخترك شلوغ كلاسمان را شنيدم كه بلند داد زد مبارك باشد .ناخود آگاه چشمم به آينه ماشين افتاد و امير راديدم كه موذيانه لبخند مي زد. از لبخندش خوشم نيامد ، سرم را به طرف پنجره رگرداندم. از بي ارادگي خودم خالم بهم ميخورد و اگر بي ادبي نبود همان موقع پياده ميشدم .ميترا به عقب برگشت و با خنده چشمكي به من زد . از حرصم واكنشي نشان ندادم ، هنگامي كه از سر خيابان مدرسه به خيابن اصلي مي پيچيديم ، چشمم به آن جوانك مزاحم افتاد كه در آن باران تند كه تمام لباسهايش را خيس كرده بود هنوز انجا ايستاده بود و چشم به راه مدرسه داشت .از حماقتش نا خود اگاه لبخند زدم . امير از آينه مرا مي پاييد ، چون احساس كردم ، ديدش به سمتي كه من نگاه ميكردم متمايل شده و با كنجكاوي به آن طرف نگاه كرد. نگاهم را برگرفتم و در حالي كه با كلاسورم بازي مي كردم با خود گفتم از ان مرد ها ي حسود و شكاك است .
ميترا براي اينكه سكوت را بشكند گفت :"سپيده ، ديدي عاقبت با من امدي ." و بعد خنديد.
در دل گفتم :"بي مزه ، بعد حسابت را مي رسم."
براي حفظ ظاهر لبخند زدم و گفتم :"با عث زحمتتان شدم ."
امير به جاي ميترا پاسخ داد :"اختيار داريد بايد از آسمان متشكر باشيم كه افتخار رستدن شما را پيدا كرديم ."
اهسته گفتم :شما لطف داريد ."
به جايي رسيديم كه من و ميترا هميشه در آنجا از هم جدا ميشديم . رو به امير كردم و گفتم :"به راستي از لطفتان متشكرم ، من ديگر رفع زحمت ميكنم ، همين جا نگه داريد ."
ميترا گفت كگهنوز كه نرسيديم ."
گفتم :"خيلي ممنون همين جا پياده ميشوم ."
امير سرعت ماشين را آهسته كرد ، ولي ميترا گفت :"توي اين بارون ، فكر كردي رفيق نيمه راهم كه بگذارم باقي راه را پياده بروي ." و بعد بع امير اشاره كرد و او نيز دوباره به حركت در آمد .
اعصابم به هم ريخته بود . نمي دانم چرا ميترا نميفهميد كه من دوست نداشتم امير با آن ماشين پرايد تابلواش توي محل بيايد و مرا انگشت نما كند. دستهايم را به هم فشار دادم و براي تخستين بار از ميترابه خاطر سمجي اش نفرت پيدا كردم. ولي ديگر نميشد كاري كرد و وارد خياباني كه منزلمان در آن قرار داشت شديم و او درست سر كوچه ماشين را نگه داشت . با حرصي كه از كارشان ميخوردم با خود گفتم جاي شكر دارد كه تا داخل خانه مرا نرساندند .بدبختانه جلوي چشم بچه هاي مدرسه يوار ماشين شدم و جلوي چشم بچه هاي محل از ماشين پياده شدم . موقع پياده شدن از امير به خاطر لطفي كرده بود تشكر كردم ، هرچند كه دلم نميحواست اين كار را بكنم . فكر ميكنم به خيال خودش خيلي ه من لطف كرده بود ولي خبر نداشت با اين كار با آبروي من بازي مبكند . وقتي ماشين حركت كرد ، به طرف منزل راه افتادم كه صداي يكي از بچه هاي محل را شنيدم كه مي گفت :"اي ماش ما هم پرايد داشتيم ."
و ديگران كه يك صدا گفتند :"اه...".
از ناراحتي دندانهايم را به لبم فشردم و از اينكه سوار ماشين امير شده بودم خودم را لعنت ميكردم .
وقتي وارد منزل شدم ، مادر با ديدن من گفت :"سپيده جان علي نيامد داخل ؟!"
با تعجب گفتم :"علي ...؟!"
مادر گفت :"مگر با علي نيامدي ؟"
ديگر داشتم ا ز حيرت شاخ در مي آوردم . با همان حال گفتم :"مگر قرار بود علي بيايد دنبال من ..."
مادر لبهايش را جمع كرد و به نشانه ي تفكر اخمي به پيشاني انداخت و گفت :گ يك ساعت علي تلفن كرد و ساعت تعطيل شدن مدرسه ي تو را پرسيد و گفت مي روم دنبالش . قلبم يك مرتبه ريخت .پيش خود گفتم لابد آمده و مرا ديده كه سوار ماشين امير شدم ، واي چه بد شد ، حالا چه فكري ميكند . با بي حالي لباسم را عوض كردم و برخلاف هميشه اشتهايي براي خوردن نداشتم . ميدانستم علي هيچ حرفي را از مادر پنهان نميكند پس رو كردم به مادر و گفتم :"شما نفهميديد با من چكار داشت .گ
مادر شانه هايش را بال انداخت و فگت :"نميدانم چيزي نگفت ."
"جدي ميگوييد .گ
"باور كن من چيزي نميدانم."
حوصله ي هيچ كاري نداشتم .مثل ادم هاي خطا كار ي بودم كه هرلحظه منتظر مجازات ميباشند ، دلم ميخواست زمان زودتر ميگذشت .سرم توي كتاب بود ولي فكرم جاي ديگري ميپلكيد .دعا ميكردم علي نيامده باشد .پيش خود فكر ميكردم حالا چطور ثابت كنم با امير هيچ رابطه اي ندارم . از ناراحتي دلم آشوب ميشد و در فكر اين بودم كه چطور موضوع را درست كنم . از دست امير و بيشتر از دست ميترا كلافه بودم . تا شب سود مثل اين بود كه ماهها طول كشيد .
صبح روز بعد ميترا زودتر از من آمده بود ، با ديدن من با خوشحالي جلو آمد و سلام كرد . به سختي سلامش را پاسخ دادم. هر چقدر او سرحال و خوشحال بود ، در عوض من عنق و بد اخلاق بودم . هنوز متوجه ناراحتي من نشده بود . با خنده و هيجان خاصي گفت :"يك خبر دست اول ...گلوي داداشم حسابي پيش تو گير كرده ،تا چند وقت ديگر ميخواهيم بياييم خانه تان . "
به سردي نگاهش كردم و گفتم :گاگر براي مهماني تشريف مي آوريد قدمتان روي چشم ..."
از لحن سرد من كمي جا خورد و خواست سر شوخي را باز كند . بي اعتنا از مقابلش به به طرف كلاس رفتم . در حالي كه به دنبالم مي امد گفت ك"هنوز هيچي نشده خيلي خودت را گرفاي ..."
دلم ميخواست سرش داد بزنم ولي برخود مسلط ماندم و با لحن خشكي
این نظر توسط فاطمه در تاریخ 19 تير 1391 و 13:44 دقیقه ارسال شده است
خیلی خیلی خیلی بااحساسات من بازی کرد
![]()
شرایط نویسندگی
تاریخ : شنبه 20 خرداد 1391
رمان تقلب
تاریخ : یکشنبه 27 اسفند 1391
رمان مسیر عشق
تاریخ : پنجشنبه 17 اسفند 1391
رمان گندم
تاریخ : یکشنبه 13 اسفند 1391
رمان دختر فوتبالیست
تاریخ : پنجشنبه 10 اسفند 1391
رمان به رنگ عشق
تاریخ : پنجشنبه 03 اسفند 1391
رمان عشق اتفاقی
تاریخ : سه شنبه 24 بهمن 1391
رمان بوی خون
تاریخ : پنجشنبه 19 بهمن 1391
رمان تاس عشق
تاریخ : شنبه 14 بهمن 1391
رمان موسیقی ممنوع
تاریخ : جمعه 13 بهمن 1391
رمان پسران بد
تاریخ : جمعه 13 بهمن 1391
رمان دروغ شیرین
تاریخ : سه شنبه 10 بهمن 1391
رمان آنتی عشق
تاریخ : سه شنبه 10 بهمن 1391
رمان عاشقم باش
تاریخ : سه شنبه 10 بهمن 1391
رمان مهسا
تاریخ : سه شنبه 10 بهمن 1391
رمان ملودی قلب من
تاریخ : پنجشنبه 05 بهمن 1391
رمان موژان من
تاریخ : پنجشنبه 05 بهمن 1391
رمان نازنین
تاریخ : چهارشنبه 04 بهمن 1391
رمان ستایش
تاریخ : چهارشنبه 04 بهمن 1391
رمان امانت عشق
تاریخ : یکشنبه 01 بهمن 1391

آمار کاربران
افراد آنلاین : 10
اعضای آنلاین : 0
تعداد اعضا : 4171
عضو شوید
ارسال کلمه عبور
آمار مطالب
کل مطالب : 1033
کل نظرات : 229
آمار بازدید
بازدید امروز : 2,082 نفر
باردید دیروز : 1,958 نفر
بازدید هفته : 14,613 نفر
بازدید ماه : 33,939 نفر
بازدید سال : 352,020 نفر
بازدید کلی : 1,509,042 نفر