close
آپلود عکس
رمان بانوی جنگل (فصل هفدهم)

رمان بانوی جنگل (فصل هفدهم)

رمان بانوی جنگل (فصل هفدهم)

رمان بانوی جنگل (فصل هفدهم)
رمان بانوی جنگل (فصل هفدهم)
آموزش و کدنویسی فایل های گرافیک وردپرس گالری عکس قالب سایت
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
  • شرایط نویسندگی
  • سایت دانلود آهنگ ، فیلم ، سریال ، فول آلبوم
  • دریا واسطه ای برای عاشقی....
  • رمان عشق در همین نزدیکی است
  • رمان تقلب
  • رمان مسیر عشق
  • رمان گندم
  • رمان دختر فوتبالیست
  • رمان به رنگ عشق
  • رمان عشق اتفاقی
  • محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

    :: اطلاعیه ::




    برای دریافت سا کس رایگان ابتدا عضو سایت شده

    سپس به صفحه اول مراجعه کرده و کانکشن مورد نظر را دانلود کنید

    ►توجه داشته باشید برای دیدن پست حتما باید عضو بوده و با نام کاربری وارد شده باشید◄


    ▶~~█ این سایت نــــویـــــســـــنـــــــده میپذیرد  █~~◀

    جهت عضویت نویسندگی اینجا کلیک کنید



    بچه ها واسه انتخاب وبلاگ برتر به ما راي بديد:

    ميتونيد براي اينكار روي اين شكل كليك كنيد. . . 



    ..:: آدرس جدید رمان کده ::..

    آدرســــ جــــــدیـــــــد ما راهــــ اندازیـــــ شد

    www.romankade.ir

    لــطــفــا اطــلاعــ رســانــیــ کــنــیــد


    با تشکر....مدیر سایت

    ::رمان کده در فـیـسـ بــوکـــ ::

     رمان کده در فـیـسـ بــوکـــ را لایک کنید


     

    آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

    کمی طاقت داشته باشید...
    عنوان پاسخ بازدید توسط
    21 3218 elina16
    1 481 emel05
    92 9046 emel05
    0 215 danial
    0 423 sepideh-tahora
    0 403 sepideh-tahora
    0 409 sepideh-tahora
    0 411 sepideh-tahora
    0 637 sepideh-tahora
    0 395 sepideh-tahora

    رمان بانوی جنگل (فصل هفدهم)

    این مطلب رو در سه شنبه 15 شهريور 1390 ساعت: 14:40 در سایت قرار داده است.

    صبح هديه هنوز در بستر بود كه خانم حيدري با چند شاخه گل تازه وارد شد. به سلام و صبح بخيري كه از طرف هديه بيان شد به سردي پاسخ گفت و در حاليكه پشت خود را به هديه نموده بود و گلي را در گلدان كريستال ميگذاشت با لحني تحكم آميز پرسيد امروز اينجا را ترك ميكنيد؟به انتظار پاسخ هديه نماند و ادامه داد يا خودتان اينجا را ترك ميكنيد يا كاري ميكنم كه از آمدنتان به اينجا پشيمان شويد.بعد صورت رنگ پريده و چشمان خيره خود را به صورت هديه دوخت و ادامه داد انتخاب راه با خود شماست فقط اين را ميگويم كه اگر بمانيد هم به خود و هم به فرهاد آسيب ميرسانيد .پيش از آمدن شما او مرد خوشبختي بود به كارش علاقه داشت و ميدانست وقتي به خانه بازگردد كسي هست كه حرفش زا بفهمد منظورم را ميفهميد؟اما شما آرامش را از او سلب كرده ايد و با حضورتان در اين خانه به او آسيب وارد ميكنيد اگر او دوست شماست و اگر حقيقتا به پسر عمه تان علاقه داريد ار اينجا برويد و بگذاريد ما چون گذشته به زندگي خود ادامه دهيم.
    هديه گفت:از كجا بدانم كه وقتي رفتم او آسيب نميبيند؟مگر شما نگفتيد كه او بمن علاقه پيدا كرده است شايد اگر بروم...خانم حيدري خود را نزديك تخت رساند و بر لب آن نشست و اين بار با لحني دلسوزانه گفت:خاطرت جمع باشد من بخوبي از او مراقبت ميكنم علاقه او هنوز تا بدان حد نرسيده كه موجب بيماريش گردد اما شما هر چه بيشتر اينجا بمانيد براي او زيانبار تر است .هديه بستر را ترك كرد و در حاليكه ربدوشامبرش را ميپوشيد گفت:من به حرفهاي شما اطمينان ندارم ولي از اينجا ميروم اما اين را بدانيد كه اگر بفهمم او به وجودم احتياج دارد علي رغم تمام حرفها برميگردم.خانم حيدري لبخند مرموزي بر لب آورد و گفت:بسيار من خودم اين قول را بشما ميدهم كه اگر ديدم فرهاد به وجودتان نياز پيدا كرد خبرتان كنم حالا راضي شديد؟
    بله اما نميدانم چكونه و به چه بهانه اي اينجا را تر كنم؟خانم حيدري گفت:قبلا نيز بشما گفتم كه ميتوانيد دلتنگي را بهانه سازيد و يا كلاس نقاشي را عنوان كنيد من كمكتان ميكنم اما به شما هشدار ميدهم كه هيچكس نبايد از توافق ما آگاه شود من همانقدر كه رام و سر به راه هستم به همان اندازه نيز ميتوانم وحشي و خطرناك شوم اين را بخاطر داشته باشيد.بر روي نيمكت در زير آلاچيق زيبا هديه و عمه اش نشسته بودند و فرنگيس به حرفاي هديه گوش ميكرد .اوو قايع مهماني را باز گفت.وقتي به انتهاي كلامش رسيد در حاليكه سرش را به زير انداخته بود و از نگاه بر صورت فرنگيس حذر ميكرد افزود عمه جان با اجازه تان ميخواهم امروز به خانه برگردم بي اندازه احساس دلتنگي ميكنم و در ضمن بايد در كلاس هم حاضر گردم.در اين مدت از محبتهاي تك تك شما برخوردار شدم و روزهاي خوشي را در كنار شما سپري كردم ولي....
    فرنگيس حرفش را قطع كرد اما هديه تو نبايد بروي ميدانم كه دلت براي آرش و عاطفه تنگ شده اما اگر تنها بهانه ات ديدار آنان است هم اكنون تلفن ميكنم و دعوتشان ميكنم كه به اينجا بيايند خوب چه ميگويي؟
    از لطفتان متشكرم اما اجازه بدهيد بروم غيبت طولاني من و حاضر نشدن در كلاس موجب ميشود كه اخراج شوم.آيا شما به اين امر راضي هستيد؟
    از چه زماني كلاست آغاز ميگردد؟
    به درستي نميدانم شايد تا بحال داير شده باشد.
    اگر نشده بود چي؟
    هديه ميدانست كه عمه اش ميخواهد بهر طريق كه شده او را نكه دارد اما چيزي كه عمه نميدانست اين بود كه بايد او از آن خانه برود.فرنگيس وقتي سكوت هديه را ديد تكرار كرد اگر رفتي و ديدي كه كلاس هنوز داير نشده باز ميگردي؟
    نميدانم عمه ان نميتوانم قول بدهم.بازگشت مجدد من به عواملي بستگي دارد كه نميدانم و نميتوانم عنوان كنم.اجازه بدهيد به زمان واگذار كينم اينطور بهتر است با قاطعيت در مورد آينده سخن گفتن اشتباه است .اما دلم ميخواهد اين را باور كنيد كه من در اينجا خيلي راحت بودم و از همصحبتي با شما لذت ميبردم.
    فرنگيس دست هديه را گرفت و گفت:خوشحالم كردي دلم نميخواهد برنامه ات را بر هم بريزم هر طور كه مايلي عمل كن و اين را بدان كه در اين خانه هميشه بروي تو و پدر و مادرت باز است من هم از همنشيني و هم صحبتي بت تو احساس راحتي ميكردم و بي اندازه به بودنت در اينجا عادت كرده ام دلم ميخواهد در اولين فرصتي كه بدست آوردي باز گردي.هديه نگاهي از مهر و سپاس بر او افكند .و آنگاه قدم زنان به سالن بازگشتند.اگر چه بازگشت هديه به خانه باعث مسرت آرش و عاطفه گشت اما آندو پس از گذشت چند روز دريافتند كه دخترشان آن دختر شاد گذشته نيست.در جمع حضور دارد اما گويي تنهاست .بيشتر دوست دارد در اتاقش باشد و نقاشي را بهانه ميسازد.آنها نميدانستند كه در ويلا چه اتفاقي بوقوع پيوسته است كه هديه را گوشه نشين كرده .تلاشهاي عاطفه هم براي آنكه خود را به هديه نزديك سازد و بتواند علت ناراحتي و انزواي او را دريابد به نتيجه نرسيد و پدر و مادر تصميم گرفتند هديه را آزاد بگذارند تا هر وقت كه مايل بود خودش لب به سخن باز كند.روزها از پس يكديگر ميگذشتند و هديه روز به روز منزوي تز ميگشت تنها زماني كه فرنگيس براي ديدار آنها ميامد هديه از لاك خود بيرون ميامد و با خوشرويي يكديگر را ملاقات ميكردند اما وقتي او ميرفت همه چيز پايان ميگرفت.
    عاطفه حس كرده بود كه رابطه اي ميان آمدن فرنگيس به خانه آنها و رفتار هديه وجود دارد.او ميديد كه دخترش چه سان مشتاق شنيدن اخباري است كه فرنگيس بيان ميكند .وقتي آنچه را كه دريافته بود با همسرش در ميان گذاشت دريافت كه آرش نيز به همان نتيجه رسيده زن و شوهر ميدانستند كه دخترشان عاشق شده اما علت اندوه و اخم او را نميدانستند.تا اينكه عاطفه مصمم شد با دخترش صحبت كند.هنگامي كه هديه از آتليه بازگشت تابلوي بزرگي بهمراه داشت وقتي با كمك يكديگر آنرا به ديوار سالن نصب كردندعاطفه تابلوي بسيار آشنايي را ديد با تعجب پرسيد اين باغ عمه ات نيست؟بعد از سادي دو ددست را بر هم كوبيد و اضافه كرد خداي من اين تويي و اين هم فرهاد است چقدر اين تابلو زنده است درست مثل اينكه هم اكنون در باغ هستيم.صورت هديه از شادي گلگون شد و گفت:استاد هم همين عقيده را دارد ميگيد تابلوي زنده اي است خوشحالم كه مورد توجه قرار گرفته.
    عاطفه هديه را در آغوش كشيد و گفت :ما بوجود تو افتخار ميكنيم هديه گريست دلش ميخواست فرهاد هم در اين شادي با او شريك ميشد اما عاطفه اشك او را اشك شادي تلقي نمود و در حاليكه موهاي دخترش را نوازش ميكرد گفت:اين تابلو از ساير كارهايت باارزشتر است شايد دليل ان وجود مردي است كه در تابلو حضور دارد و يا آنكه تمرين و دقت باعث پيدايش خلق اين شاهكار شده اند.
    هديه در ميان گريه خنديد و گفت:مادر غلو نكنيد اين تابلو زيباست اما شاهكار نيست.
    عاطفه لبخند معتي داري زد و پرسيد:چه چيز در اين تابلو زيباست؟آيا منظورت اينست و با انگشت به فرهاد اشاره كرد.هديه سرخ شد و سر بزير انداخت و در آنجا عاطفه يقين نمود كه حدسش در مورد عاشق بودن دخترش صحيح بوده است.هديه را كنار خود نشاند و گفت:دخترم آيا من و پدرت هميشه با تو دوست نبوده ايم؟آيا روابط ما فقط در حد پدر و فرزندي است؟اگر غير از اينست پس چرا ما را محرم خود نميداني و چرا از مكنونات قلبي ات برايمان حرف نيمزني ؟من و پدرت بخوبي ميتوانيم احساس تو را درك كنيم پس چه عاملي باعث ميشود تا تو از ما كنارگيري كني.از روزي كه بازگشته اي تغيير كرده اي تو ديگر آن هديه گذشته نيستي ما ميفهميم كه در تو تحولي بوجود آمده است اگر اين تحول احساسي است بايد با عقل و منطق با ان برخورد كني و اگر محيط اشرافي توانسته چنين تغيراتي در تو بوجود آورد به ما بگو تا بدانيم و براي مشكل تو راه حلي بيابيم.من فكر ميكنم حدس اولمان درست است اينطور نيست؟
    هديه آهي كشيد و گفت نميدانم فقط بي اندازه نگرانم.
    آيا نگرانيت علت خاصي دارد؟
    باور كنيد نميدانم اما احساس ميكنم كسي در خطر است و هر آن منتظر پيام ناگواري هستم وقتي كار ميكنم دلشوره ام كمتر است ولي بوقت بيكاري اضطراب به سراغم ميايد فكر ميكنم....آه مادر خواهش ميكنم موضوع ديگري را مطرح كنيد و مطمئن باشيد كه دخترتان هر چه در دل داشته باشد صادقانه به خانواده اش ميگويد اما براي اينكه خيالتان را راحت كنم و ميگويم كه من تحت تاثير محيط اشرافي قرار نگرفته ام زيرا تجمل و بي بند و باريهاي آنها را نميتوانم تحمل كنم و خوشبختانه عمه ام چون آنها نيست به اين دليل است كه دوستش دارم و از مصاحبت او لذت ميبرم.عمه ام بلند پرواز است اما پاي بند اصول انساني نيز هست و اين امتياز بزرگي است با موقعيتي كه عمه در جامعه دارد اگر چون ديگر زنان اشرافي بود نميتوانست عفت و پاكدامني اش را حفظ كند.اما او در عين حال كه زن است و يك زن پر احساس و پر عاطفه اما اقتدار يك مرد را هم داراست و همين باعث ميشود تا مردان جرات نيابند به او نزديك شوند منظورم را درك ميكنيد؟
    عاطفه سر تكان داد و گفت:بله درك ميكنم او بيوه زني نجيب و پاكدامن است من خوشحالم كه روابطمان ادامه پيدا كرده است اما تو بمن نگفتي كه به چه علت نگراني و اين پريشاني و اضطراب از كجا سرچشمه ميگيرد آيا ميان تو و فرهاد اتفاقي روي داده؟آيا او به تو هشداري داده؟منظورم اينست كه آيا او تو را از چيزي ترسانده؟
    نه مادر هرگز او مرا از هيچ چيز نترسانده و اتفاقا بر عكش او از من خواسته تا ترس و وحشت را از خود دور كنم.او بمن گفت تا زماني كه زنده است هرگز نميگذارد آسيبي بمن برسد.اما من براي خود اوست كه ميترسم قطرات درشت اشك از ديده اش فرو ريختند.

    عاطفه با تعجب پرسيد براي چه بايد بترسي آيا كسي او را تهديد به مرگ كرده است؟
    نه مادر كسي او را تهديد به مرگ نكرده اما ميدانم با احساسي كه نسبت بمن پيدا كرده نابود ميشود.
    عاطفه از حرفهاي هديه چيزي نفهميد با نگراني گفت:من نميفهمم تو چه ميگويي اگر ممكنه كمي واضحتر صحبت كن.هديه گفت:بيش از اين نميتوانم چيزي بگويم خواهش ميكنم اصرار نكنيد و اين را نيز بدانيد كه اگر گفتگوي ما به خارج از منزل رخنه كند مصيبت به سراغمان ميايد شايد حالا هم آمده باشد من نميدانم.عاطفه مات و مبهوت و سر در گم از گفته هاي بصورت او خيره شده بود با صداي درد آلودي گفت:من از كلام تو هيچ تفهميدم اما مطمئن باش اين سخنان فط مابين من و تو زده شد و حتي اگر بخواهي پدرت را هم در جريان نميگذارم.هديه دست او را گرفت و با قدرداني فشرد و گفت:بله اينطور بهتر است همه چيز با گذشت زمان درست ميشود اين را بشما قول ميدهم.تابستان فرا رسيده بود و هديه بيشتر وقت خود را در اتاقش به كشيدن تابلو ميگذرانيد .استاد به او قول داده بود كه در مهرماه نمايشگاهي از كارهاي او ترتيب دهد و هديه خود را براي آنروز آماده ميكرد.
    يك روز صبح وقتي از اتاقش خارج شد در ميان پله ها صداي عمه اش را شناخت با عجله پايين آمد و مادر و عمه اش را در سالن پذيرايي ديد.پدر رفته بود و آن دو زن با هم مشغول صحبت بودند.فرنگيس با ديدن هديه سعي كرد قطره اشك را از گوشه چشمش پاك كند و در حاليكه خود را خندان نشان ميداد برادرزاده اش را در آغوش كشيد و صورت او را بوسيد.آندو از ديدار يكديگر بقدري شادمان شدند كه اندوه را فراموش كردند.وقتي آندو با هم به گفتگو نشستند عاطفه فرصتي يافت تا براي پذيرايي سالن را ترك كند.موفقيت هديه در زمينه نقاشي بگوش عمه اش رسيده بود و او با سربلندي از آن نام ميبرد و به هديه گفت براي فرزاد و فرزين هم نوشته ام كه در مهرماه نمايشگاهي از آثارت بر پا ميشود.هديه با تعجب گفت:عمه جان شما از كجا ميدانستيد كه نمايشگاه مهرماه برپا ميشود چون همين ديشب بود كه استاد اين خبر را بمن داد.فرنگيس نيز تعجب كرد و گفت:اما 3 روز پيش فرهاد اين خبر را اعلام كرد و در همان زمان من هم مشغول نوشتن نامه به فرزاد بودم او از من خواست تا اين مطلب را براي فرزاد بنويسم.فرنگيس نفس بلندي كشيد و گفت:خب چون اين موضوع از جانب فرهاد ابراز شده جاي تعجبي باقي نميمان منظورم را كه ميفهمي؟
    بله عمه جان ميفهمم و خوشحالم از اينگه ميبينم پيش از آنكه من خوشحال شوم شما خوشحال شده ايد.حالا بگوييد ببينم حال پسر عمه پيشگوي من چطور است؟ابري از اندوه صورت فرنگيس را پوشاند و زير لب زمزمه كرد خوب است.
    زنگهاي خطر براي هديه بصدا در آمدند با نگراني پرسيد:عمه اتفاقي افتاده؟در همين زمان عاطفه با سيني چاي وارد شد و سوال هديه را شنيد بجاي فرنگيس عاطفه گفت:چيز مهمي نيست عمه ات خيالاتي شده فكر ميكند فرهاد خدايي نكرده دچار جنون شده است.هديه با صداي بلند تكرار كرد جنون؟يعني چي عمه جان چرا فكر ميكنيد فرهاد خان دچار جنون شده؟
    فرنگيس به تابلو نگاه كرد و ديده اش را روي فرهاد ثابت گرداند و گفت در اين تابلو فرهاد چقدر شاداب است آيا براستي چنين برخوردي در باغ داشتيد؟هديه فهميد عمه اش طفره ميرود و مايل نيست صحبت كند اما او ميخواست بداند كه چه اتفاقي در ويلا روي داده است از اين رو خيلي مختصر گفت:بله عمه جان اين تابلو مربوط به زماني است كه ما تازه به خانه شما آمده بوديم همان روز كه مرا با كفشهاي از شكل افتاده غافلگير كرديد يادتان است؟عمه لبخندي زد و گفت بله يادم ميايد و در همان روز بود كه از تو خواستم تا مسئله كفش را بمن واگذار كني دلم نميخواست يك كفش بي اهميت باعث شود تا شما به تهران باز گرديد من تازه شمارا يافته بودم و حاضر نبودم به هيچ قيمتي شما را از دست بدهم.هديه فنجان چاي و يك قطعه كيك را مقابل عمه اش گذاشت و گفت چايتان سرد ميشود ميل كنيد.
    فرنگيس حبه قندي در فنجان انداخت و همانطور كه مشغول هم زدن بود بي مقدمه گفت:شما بايد با من به كرج بياييد من ديگر نميتوانم تحمل كنم رو به عاطفه نمود و ادامه داد خواهش ميكنم با من بياييد حاضرم هر چه دارم بدهم اما در عوض فرهاد را داشته باشم.عاطفه گفت:ميفهمم چه ميگويي تو مادري و هر مادري حاضر است هستي خود را بخاطر فرزندش فنا كند اما تو خيلي مسئله را بزرگ ميكني.اتفاقي براي فرهاد نيفتاده كه تو اينطور نگران شده اي خارج نشدن فرهاد از خانه و نديدن دوستانش نميتواند عامل بيماري باشد شايد خسته است و ميخواهد استراحت كند.فرنگيس با پريشاني گفت:پس چرا شبها گريه ميكند چرا وقتي مرا ميبيند بجاي اينكه مرا ببوسد مرا بو ميكند چرا اجازه نميدهد در خيابان پشت ساختمان كسي رفت و آمد كند؟چرا ميخواهد كارخانه و املاك را بفروشد؟در صورتي كه به من قول داد آنها را اداره ميكند؟چرا گاهي ميخندد و يكباره ميزند زير گريه اين نشانه ها چيست؟من ميدانم بيمار است به خود او هم گفته ام اما به حرفم ميخندد و ميگويد مادر بيمار نيستم هيچ چيز نميتواند بمن آسيب برساند.اما عاطفه بخدا سوگند او بيمار است!خانم حيدري خيلي تلاش ميكند تا او را آرام سازد اما ميدانم كه بيفايده است خانم حيدري قول امروز و فردا را ميدهد اما از دست او هم كاري ساخته نيست.من روزهاي اول فكر ميكردم كه تنها كسي كه ميتواند به فرهاد كمك كند اوست .چون هميشه آنها با هم بودند و چون دو دوست صيمي از اسرار يكديگر واقفند.اما متاسفانه او هم نتوانست كمكي كند.عاطفه از تو ميخواهم كه با آرش صحبت كني و متقاعدش كني كه به كرج بياييد آن دو از نظر اخلاقي بهم شبيه هستند شايد برادرم بتواند بفهمد كه فرهاد چش شده.دست فرنگيس ميلرزيد و فنجان چاي را بزحمت در ميان انگشتانش نگه داشته بود.
    عاطفه گفت بسيار خوب ما هر دو با او صحبت ميكنيم ولي خواهش ميكنم خودت را كنترل كن اينطور كه هديه ميگويد تو قلبت ضعيف است بخاطر فرهاد هم كه شده خودت را زجر مده.سخنان عمه تمام حقايق را براي هديه بازگو كرد.فرهاد صدمه ديده بود آنهم از طرف او چگونه ميتوانست بصورت عمه اش نگاه كند چطور ميتوانست بكسي كه چون مادر دوستش داشت بگويد كه عامل بيماري فرزندت روبرويت نشسته اگر پدر موافقت كند و انها به كرج بروند با خانم حيدري چگونه بايد كنار بييايد؟مگر او قول نداده بود كه اگر تغييراتي در فرهاد ديد به او خبر دهد پس چرا اين كار را نكرد؟در يك لحظه تصميم گرفت با او مبارزه كند با خود گفت:هر اتفاقي روي دهد نخواهم گذاشت خانم حيدري موفق گردد ما يكديگر را دوست داريم و او بايد بداند كه منهم دوستش دارم و وجودش برايم عزيز است.
    وقتي آرش به منزل آمد و از جريان اطلاع پيدا كرد ودش پيشنهاد نمود كه بهتر است با فرهاد گفتگو كند.شب بود كه حركت كردند و زماني به ويلا رسيدند كه همه در خواب بودند خانم فهيمي زنگ خبر را فشرد و بلافاصله خانم راد وارد شد.او با ديدن مهمانان با خوشرويي خير مقدم گفت و براي بيدار كردن مستخدمين رفت وقتي باز آمد تا ببيند بانويش به چيز ديگري احتياج دارد يا خير.خانم فهيمي پرسيد آيا امشب فرهاد را ديدي؟خانم راد جواب داد من نديدم اما خانم حيدري نزد ايشان بود و خود خانم حيدري هم برايشان غذا برد.
    نه متاسفانه غذا دست نخورده به آشپزخانه برگشت.خام رادبدنبال سخن خودافزود:چراغ ساختمان هنوز روشن است و فكر نميكنم آقاي فهيمي خوابيده باشد.
    فرنگيس آه عميقي كشيد و با خود زمزمه كرد خواب بر او حرام شده فرزند بيچاره ام شبها تا به صبح راهپيمايي ميكند.بعد سر برداشت و به خانم راد نگريست و ادامه داد دستور بده اتاق مهمانان را آماده كنند ديگر با توكاري ندارم ميتواني بروي استراحت كني خاانم راد تعظيم كوتاهي كرد و از در خارج شد.

    مهمانان پس از نوشيدن شربتي خنك هر كدام براي استراحت به اتاقي كه در اختيارشان قرار گرفته بود رفتند.هديه نيز به همان اتاق سابق پاي گذاشت كنار پنجره ايستاد هيچ چيز تغيير نكده بود دلش ميخواست فرهاد را ببيند اما از خانم حيدري وحشت داشت ناخود آگاه به ياد اتاق فرزاد و تلويزيون مدار بسته افتاد لرزه اي وجودش را فرا گرفت و با خود گفت خانم حيدري سالهاست كه در اين خانه است و به خوبي به اسرار اين خانه واقف است شايد اكنون كه من اينجا ايستاده ام او اتاقم را زير نظر گرفته است چه بايد بكنم بهتر است بروم و در كنار مادرم بخوابم در آنجا نميتواند بمن آسيبي برساند.ناگهان پشيمان شد و با خود گفت نه بهتر است در همين اتاق بمانم اگر خطري مرا تهديد كند بهتر است خودم اسيب ببينم مادرم بايد دور از خطر باشد.با اين فكر به بستر رفت اما نتوانست ديده بر هم بگذارد.با خود گفت شايد از اين اتاق هم بشود ساختمان و اتاق فرهاد را كنترل كرد بايد بگردم شايد دكمه اي بيابم چراغ آباژور اتاق را تا حدي روشن كرده بود هديه ار فكر روشن كردن لوستر منصرف شد و در همان نور شروع به جستجو نمود .يادش آمد كه فرزاد دكمه كنار كتابخانه را فشرده بود و در اطراف كتابخانه شروع به جستجو نمود.اما دكمه اي نيافت .با خود گفت شايد پشت كتابها دكمه را پنهان كرده اند ؟خوشبختانه كتابخانه كوچك بود و او

    موضوع: رمان بانوی جنگل,

    تعداد بازديد : 610
    نظرات()

    مطالب مرتبط

    رمان بانوی جنگل (فصل آخر)
    رمان بانوی جنگل (فصل هجدهم)
    رمان بانوی جنگل (فصل هفدهم)
    رمان بانوی جنگل (فصل شانزدهم)
    رمان بانوی جنگل (فصل پانزدهم)
    رمان بانوی جنگل (فصل چهاردهم)
    رمان بانوی جنگل (فصل سیزدهم قسمت دوم)
    رمان بانوی جنگل (فصل سیزدهم قسمت اول)
    رمان بانوی جنگل (فصل دوازدهم)
    رمان بانوی جنگل (فصل یازدهم)

    بخش نظرات این مطلب


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( رمان کده | سایت طرفداران رمان )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    خرمشهر کیدز لاولی کیدز